دفتر خاطرههامون پر شده از غم و حسرت
چند صفحه حرف نگفته، چند صفحه ماتم غربت
تا به كي گوشه نشستن، عكس فردا رو كشيدن
تا به كي رفتن و رفتن، اما هيچ جا نرسيدن
يا كه موندن پشت ديوار و يه توجيه
اينه بن بست، بسه رفتن
مثل اون پرندهاي كه تو قفس فكر فراره
ولي وقتي ميره بيرون، نميدونه كي رو داره
تو هم يه اسيري اما، اسير قلبت و نقشت
نقشي كه خودت نوشتي، ولي دنيا نميذاره
بيا اين نقش رو رها كن، فكر تازهاي بنا كن
بگذر از حرف نگفته، بگذر از غم غريبي
به جاي حسرت روزهاي گذشته
يا شمردن سرانگشتي قابهاي شكسته
به ستارهها نگاه كن، به طلوع گرم خورشيد
به حضور ماه و مهتاب، به طراوت شقايق
كه يه فرداي ديگه، تو دفتر خاطرههامون بمونه
چند صفحه حرفاي تازه، چند تا شاخه گل پونه
شعر از : متين رستمي
دلم خيلي واسه خودم تنگ شده....
نمي دونم تو کدوم کوچه گمش کردم....
آخرين بار توي يه کوچه با ديوارهاي قديمي با اصالت و فرهنگ با هم بوديم....
من بودم و خودم....
مست از نسيم عشق به باهم بودن فکر مي کرديم....
هر دري رو واسه پيدا کردن دلبر مي زديم...
گاهي من خسته مي شدم و گاهي اون....
اما گاهي من به اون دلداري مي دادم و گاهي اون به من...
نجوا کردن رو دوست داشتيم.....
مي گفتيم و مي گفتيم.... از عشق ... دل .... بودن.... و ماندن....
گاهي تنها نسيمي که گلبرگي رو نوازش کرده بود افکار آتشين مارو خنک مي کرد...
راه عاشق بودن رو بلد بوديم....
مي دونستيم عشق چند بخشه....
بخش اول... معرفت.... بخش دوم جنون... و بخش آخر فنا....
ولي يهو هوا سرد شد...
تاريک شد...
کوچه گم شد....
شعله ها خاموش شد و من گم شدم....
و از اون روز ديگه کسي منو نديد..
نفهميد...
و نخواست..
حالا من گم شدم
و تو تاريکي گم شدن
تنها آوازه خواني تنهام....
سخن از ماندن نيست،
من و تو رهگذريم،
راه طولاني و پر پيچ و خم است،
همه بايد برويم تا افقهاي وسيع،
تا آنجا كه محبت پيداست
و شايد
اينجا سر آغاز بودن است
و من و تو
و هياهوئي در شهري سبز و آبي و خاكستري
ما مي گريزيم
شايد از بودن
شايد از ماندن
شايد از رفتن
جز هراس ما را چه بايد
من و تو رهگذريم
به فردا بيند يش
به طلوعي ديگر
و به آغازي دوباره
و ما گشايندهء راهيم
لغزش
صبر
مداومت
ولي بدان و باور كن
اينجا بي شك آغاز بودن ماست.![]()
![]()
باز اين دل سرگشته من
ياد آن قصه شيرين افتاد:
بيستون بود و تمناي دو دوست.
آزمون بود و تماشاي دو عشق.
در زماني که چو کبک ،
خنده ميزد "شيرين"
تيشه ميزد "فرهاد"!
نه توان گفت به جانبازي فرهاد : افسوس...
نه توان کرد ز بيدردي "شيرين" فرياد
کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است!
عشق در جان کسي ريختن است!
کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آويختن است .
رمز شيريني اين قصه کجاست؟
که نه تنها شيرين،
بينهايت زيباست...
آن که آموخت به ما درس محبت ميخواست :
جان چراغان کني از عشق کسي
به اميدش ببري رنج بسي...
تب و تابي بودت هر نفسي...
به وصالي برسي يا نرسي.
لحظهاي، آخر درنگي، بيش از اينها، صبر كن
من به تو دل دادهام، تا جان ندادم، صبر كن
لحظهاي با من بمان اين عشق را انديشه كن
درد جان با رفتنت درمان ندارد، صبر كن
مي به جامم ريختي، مستم ز بوي موي تو
ديدهام با تو ببيند زندگاني، صبر كن
ديگر اينجا رازقيها بوي نفرت ميدهند
گر بخواهي بوي عشق اينجا شنيدن، صبر كن
دل حديث توبهي عشق تو را خواند ولي
دم به دم طالبتر از ماهي شود جان، صبر كن
غم ز هجرت ديده گريان تن بلاجان كردهاست
گر نخواهي غم زدودن لحظهاي كم صبر كن
من نگويم تا ابد ماندن به پيش من وليك
غم فزوني ميكند گويد همينك صبر كن
عشق را درمان نباشد، جز وصال روي تو
تا در آتش سوختن را بر نكردي، صبر كن
اين شكستن را ز من بين و دمي آهستهتر
ميروي روزي وليكن، اينك اينجا صبر كن
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت ". مي آيد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست . گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.
خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.
بـاهـات نبـودم ، برات كه بودم/
اگه چشمات نبودم ، نگات كه بودم
هـمه ي گـفـتـني هـام فـقط تـو بودي، اگه حرفات نبودم ، صدات كه بودم اگه پـاهـات نبودم ، يه راه كه بودم
اگه گريه نبودم ، يه آه كه بودم
تو خودت مثـل روز آفتابي هستي اگه خورشيد نبودم ، يه ماه كه بودم
مي تونستي واسه من يه چاره باشي توي آسـمـون دل
عشق چيزي جز ظهور مهر نيست....
عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛
عشق يعني كوشش بي ادعا ....
عشق يعني مهر بي اما اگر ؛
عشق يعني رفتن با پاي سر ....
.عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛
عشق يعني جان من قربان اوست ....
عشق يعني خواندن از چشمان او ؛
حرفهاي دل بدون گفتگو .....
عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛
عشق يعني بوسه بي شهوتي .....
عشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي .....
عشق يعني دشت گلكاري شده ؛ در كويري چشمه اي جاري شده .....
يك شقايق در ميان دشت خار ؛
باور امكان با يك گل بهار .....
در خزاني برگريز و زرد و سخت ؛
عشق تاب آخرين برگ درخت .....
عشق يعني روح را آراستن ؛
بي شمار افتادن و برخاستن عشق يعني زشتي زيبا شده ؛
عشق يعني گنگي گويا شده .....
عشق يعني مهرباني در عمل ؛ خلق كيفيت به زنبور عسل .....
عشق يعني گل به جاي خار باش ؛
پل به جاي اينهمه ديوار باش .....
عشق يعني يك نگاه آشنا ؛
ديدن افتادگان زير پا .....
عشق يعني تنگ بي ماهي شده ؛
عشق يعني ماهي راهي شده .....عشق يعني آهويي آرام و رام ؛
عشق صيادي بدون تير و دام .....
عشق يعني برگ روي ساقه ها ؛
عشق يعني گل به روي شاخه ها .....
عشق يعني از بديها اجتناب ؛
بردن پروانه از لای کتاب
و پروردگار صبح را آفريد
صبح سرد،صبح يخبندان را
صبح جنگ،صبح تير باران را
صبح خون،صبح مرگ…
تا روزي
پروردگار خورشيد گرم
صبحي آفريد به معناي پاكي
صبحي سفيد
و آنقدر لطيف
خارج از گويايي لمس
صبح سحر،صبح من
و من بيست سال در جستجوي او
ليك…
هم لحظگيِ آمدن و رفتنش
باز مرا هم آغوش غم نهاد و رها كرد.
خدایا به من اشتیاقی ده تا دوباره چشمانم قادر به دیدن شکوه تو در زیبایی گلها باشد.
خدایا به من اشتیاقی ده که دوباره بتوانم صدای مناجات تو را از زبان چکاوک ها بشنوم.
خدایا شرمنده ام از زیادی گناهانی که انجام داده ام .خدایا از قدر نشناسی خودم ، از اینکه هر روز باعث ناراحتی تو می شوم شرمسارم.
خدایا چه بگویم ،از کدامین گناه نزد تو طلب عفو کنم . خدایا به کدامین گناه اشک شرم از دیده جاری سازم .
هر وقت که خواستم زبان به حمد و ثنایت بگشایم اشک در دیدگانم جمع شد و بغض شرم و پشیمانی از گناهان ،دیگر مجال سخن گفتنم نداد.
خدایا مرا از این منجلابی که در آن گرفتار شده ام نجاتم ده .
به این پرنده اسیر پر و بالی ده تا خودش را از این قفس رهایی بخشد
و طعم آزادی و رهایی را تجربه کند.
خدایا مرا فرصتی ده تا پاک بودن را تجربه کنم و بتوانم حتی برای یک لحظه آنچه باشم که تو می خواهی.
![]()

![]()
اگر نمي تواني سروی بر فراز تپه اي باشي ![]()
بوته اي در دامنه اي باش.
ولي بهترين بوته اي باش که در کناره راه ميرويد.
اگر نمي تواني بوته اي باشي ، علف کوچکي باش.
چشم انداز کنار شاهراهي را شادمانه تر کن.
اگر نمي تواني نهنگ باشي ، فقط يک ماهي کوچک باش.
ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه باش.
همه ما را که ناخدا نمي کنند ، ملوان هم ميتوان بود.
در اين دنيا براي همه ما کاري هست .
کارهاي بزرگ ، کارهاي کمي کوچک .
و آنچه که وظيفه ماست ، چندان دور از دسترس نيست.
اگر نمی تواني شاهراه باشي ، کوره راه باش.
اگر نمي تواني خورشيد باشي ، ستاره باش.
بابردن و باختن ، اندازه ات نمي گيرند.
هر آنچه که هستي باش ، اما بهترين باش!!!!
من در این شبهای سرد خواب آلود
چشم ها یم را می دهم بر باد
اما ...
کسی نیست که با من باشد در این ویرانی فریاد
من در این مرداب تنهایی
جسته ام از دام رسوایی
می روم جایی که بودن را بهتر از این در یابی
من سکوت بودن را سال ها پیش از یاد بردم
می سپارم آن را بر باد ... بر خاک ... بر یاد ...
من که فکرم یکه ولگرد بیابان هاست
حال هیچ کس را نمی یابم
چون بیابان بیابان نرگس شهلاست
اما ناگاه چشم هایم ققنوس شبانه را دیدند
و تنها گوش هایم بودند که آوایش را شنیدند
گام بر می دارم در این وادی
میان آوای ققنوس شبانگاهی
تا که شاید رسم جایی
که بودن را بهتر از این دریابی
من نگاهتو می خواستم که قشنگ ترین غزل بود
قلب شکسته و دلتنگ




قلب شکسته و دلتنگ و باز در یک سکوت تلخ و یک عالمه دلتنگی اسیرم....
باز دلم از دنیا و از این زندگی گرفته است.... سهم من در این لحظات تلخ دو چشم
خیس است و یک قلب شکسته.... قلبی شکسته که دیگر هیچ امیدی به زندگی
دوباره ندارد! احساس تنهایی میکنم ؛
احساس میکنم تنهایی دوباره جای خالی عشق را با حضور سردش پر کرده
است..... تمام نگاهم به قاب عکست است تو را میبینم
و حسرت آن روزهای شیرین با هم بودنمان را میخورم و دوباره چشمهایم مثل
همیشه بهانه تو را میگیرند! چه یادگاریهای تلخی را از عشقمان برجا
گذاشتی ..... دو چشم خیس ؛ یک قلب شکسته و نا امید ؛ چند خاطره تلخ ؛
یادگاری از عشق تو بود ای بی وفا! دلم خیلی گرفته ؛ اینبار دیگر کسی نیست
که دلم را با حرفهایش آرام کند ؛ با من درد دل کند و به من امید و دلگرمی بدهد
؛ دیگر کسی نیست که با دستان مهربانش اشکهای مرا از گونه هایم پاک کند
و مرا نوازش کند..... تنها خودم هستم ؛ دل پر از دردم است و یک بغض کهنه در
گلویم.... هوای دلم ابری است و دلگرفته ؛ کاش دلم بارانی میشد تا از این
حال و هوای تلخ بیرون بیایم.... کجایی ای یار بی وفایم ؟ کجایی که زندگی
بدون تو یک کاووس است! دلم بدجور هوایت را کرده است ؛ چرا رفتی؟
رفتی و دلم را با خود نبردی .... رفتی اما بدان که اینجا تنهاتر از من
دیگر هیچ تنهایی نیست ؛ رفتی اما بدان که دیگر در این دنیاهیچکس مثل من
دیوانه وار تو را دوست نخواهد داشت..... هنوز هم چشمهایم از دوری
تو بارانی است ؛ و هنوز هم تو با همه بی وفایی ها و سنگ دلی هایت
برای من مقدس و عزیزی... تو لیاقت این قلب شکسته مرا داری و خواهی
داشت.... و باز در یک سکوت تلخ و یک عالمه درد نگفته در دلم اسیرم!
آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني
، آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني،
آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري
، آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي،
آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري
، مي خواهم بدانم، دستانت را به سوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟
به سوي کدام قبله نماز مي گزاري که ديگران نگزارده اند؟ هان
بعد از تو من چه کنم با اين دل تنها تنها دعا ميکنم به اندازه ي تنها ييها يم خوشبخت شوي ..
.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم![]()
شیشه بشکسته را پیوند دادن مشکل است
بار حمالان به دوش کود کشیدن ننگ نیست
زیر بار منت نامرد رفتن مشکل است