بی گمان باید خواند
جاده ای کوتاه است
در نظر بی پایان
بی گمان باید رفت
و همین بوده و هست
و همین خواهد بود
که تولد تا مرگ لحظه ای پر زدن چلچله ایست
و دم صبحی است سبک خوابیدن
باز رویا دیدن
زندگی شعر تری است
بایدش پیدا کرد در همین لحظه که هستیم در آن
تکه ای از قلب من نزد کسی جا مانده
اشک در چشم غم در دل بغض در گلو
همه فریاد می زنند و تو را می خوانند
دوباره معبد عشق فریاد می زند و من و تو را می خواند
دوباره قلب من به تپش افتاده و بی قراری می کند
تو بگو قلب تو مرا می خواند ؟
تا به حال هیج دل غصه داری دلم را نلرزانده بود
تا به حال شراب هیچ نگاهی مرا مست نکرده بود
تو کیستی؟ که وقتی نباشی بهاری نیست و سر سبزی بهار نابود می شود
تا به حال هیج دل غصه داری دلم را نلرزانده بود
تا به حال شراب هیچ نگاهی مرا مست نکرده بود
تو کیستی؟ که وقتی نباشی بهاری نیست و سر سبزی بهار نابود می شود