نزاریم که آسمونی زیر بار غصه خم شه
نزاریم حتی یه ذره حرمت عاشقی کم شه
تو همین لحظه زیبا کاش باهم قرار بذاریم
تا بهار نیومده از راه دلی رو به دست بیاریم
+
نوشته شده در سه شنبه 21 تیر1384ساعت 12:46 توسط مهران
|
سلام غریبه
نمی شناسمت اما خوشحال می شم خودت رو معرفی کنی و بگی کی هستی
در ضمن از اینکه به این وبلاگ سر زدی و نظر دادی ممنون
+
نوشته شده در سه شنبه 21 تیر1384ساعت 12:33 توسط مهران
|
چشات دیگه از من خسته سیره
اما هنوز چشمای من اسیره
فقط بدون که این دل شکسته
منتظره بگی واست بمیره
+
نوشته شده در سه شنبه 21 تیر1384ساعت 12:31 توسط مهران
|
سخته یکی بهت بگه ستاره شو بچینمت
یکم که بگذره بگه دیگه نیا ببینمت
+
نوشته شده در دوشنبه 20 تیر1384ساعت 20:36 توسط مهران
|
چه کنم شبا که سر و صدا ها کم رنگ میشه
بیشتر از روزا دلم برای تو تنگ میشه
+
نوشته شده در دوشنبه 20 تیر1384ساعت 20:34 توسط مهران
|
سلام امروز ميخوام براتون از دوست داشتن بگم از قلب از دل از تنهايي از چيز هايي
که بعضي مواقع باعث بغض گلو ميشن

اره دوست داشتن وقتي کسي رو دوست داري دوست داري براش هرکاري مي توني
بکني دلت ميخواد کمکش کني وقتي چشم ات بهش ميفته خوشحال مي شي اونم خيلي زياد
بعد وقتي ميبي غمگينه سعي مي کني از بار غمش کم کني هر طور شده
اما اگه پاي قلب وسط باشه ببيني ناراحته حاضري به جاي اون بار غم رو حمل کني اما
اون نارارحت نباشه اگه ببيني داره با کسي غير تو حرف مي زنه جوشي مي شي دوست نداري با کسي

غير تو حرف بزنه يا بهتر ه بگم که اگه عاشق باشي اينطوري مي شي
و کلماتي بهتر از اين اگه مي خواين بگم و براتون بهتر توصيف کنم عشق
حسوده اونم نه کم خيلي زياد حسوده
اگه ميخواين بدونيد تنهايي چيه من اينطوري تنهايي رو وصف مي کنم که دل کسي که دوسش داري
يا عاشقش هستي با تو نيست اون موقع احساس تنهايي ميکني
اون موقع اگه هزار نفر با تو باشن و با هزار نفر در حال حرف زدن باشي بعد مي گي
چقدر حوصله ام سر رفته چقدر احساس تنهايي مي کنم
چقدر دوست دارم يک جايي خلوت کنم اره اون موقع که بغض مي کني دوست داري گريه کني
اما نمي توني چون غرورت نمي زاره و کاش خدا 3 چيز رو نمي افريد
عشق و غرور و دروغ

که ادم بخاطر غرورش به عشقش دروغ مي گه
اميدوارم تنها نباشيد نه توي عالم دنيا بلکه تو دلتون تنها نباشيد يکي باشه که دلتون براش بتپه چون زيبايي
زندگي زيبايي لحضات به همين تپيدنه

به همين هيجان هاست

اميد وارم پر از هيجان اشتياق وشادماني باشيد تا بعد باي




ا 
+
نوشته شده در دوشنبه 20 تیر1384ساعت 19:52 توسط مهران
|
فاصله
گفتي که مرا دوست نداري گله اي نيست
بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست
گفتم که کمي صبر کن و گوش به من کن
گفتي که نه بايد بروم حوصله اي نيست
برواز عجب عادت خوبيست ولي حيف
تو رفتي و ديگر اثراز چلچله اي نيست
گفتي که کمي فکر خودم باشم و ان وقت
جز عشق تو در خاطرمن مشغله اي نيست
رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسأله اي نيست
سلام اميدوارم حالت خوب باشه و مي دونم حالا که داري اينو مي خوني سالها از اين ماجرا ها گذشته
و ميخوام بگم اگه ديدي کسي دوستت داره مغرور نشو خودت رو نگير بلکه تو هم اونو دوست داشته باش
چون يک قلب که فقط براي تو مي زنه خيلي کمه و کمتر کسي پيدا
مي شه تو رو فقط براي خودت بخواد و تو اينو
مي دوني کاش بدوني که دوست داشتنه که مايه زندگي و باعث پايداري زندگي ميشه و
بدوني که اگه کسي تو رو دوست داره فقط تو رو رو براي
خودت مي خواد بخاطر
قلب پاکت بخاطر معصوميت نگاهت بخاطر خود خودت نه بخاطرچيزهاي ديگه
مي دونم که مي دوني اينها رو
و کاش اين ادمابفهمن که دو روز دنيا ارزش در گير بودن در دنيا رو نداره
و بهتره با قلب خودشون باشن با عقلشون باشن تا با غرورشون اخه چقدر غرور بسه ديگه تو به طرف نمي گي
دوست دارم اون به تو نمي گه دوست دارم وبعد از مرگ متوجه ميشيد همديگر
رو چقدر دوست داشتين که دير شده خيلي دير چون ديگه دستتون به همديگه نمي رسه و اون
موقع چقدر عذاب مي کشيد و چقدر سخته زندگي بدون همديگه زندگي همش با هم بودن و براي هم بودنه نه
با هم بودن براي ديگرا ن بودن اره براي ديگران به اجبار با هم بودن براي خانواده ها با هم بودن
قرار نبود آن وقت هاي تو جايشان را با اين وقت هاي من عوض کنند
قرار نبود عشق هم مثل گيلاس بوسه عيدي و تعطيلات تابستان اولش قشنگ باشد
قرار نبود کسي سختش باشد بگوييد دوستت دارم
قرار نبود کسي به هواي نشکستن دل ديگري بملند
قرار بود هر کس به هواي نشکستن دل خودش بملند
قرار نبود هر چه قرار نيست باشد
قرار تنها بري قراري بود وبس
گمان نمي کنم
اره اين دکلمه هاي مريم است که حرف دل منو مي زنه چرا براي دلمون با کسي نباشيم چرا
براي خود طرف با اون نباشيم براي خود عزيزمان با اون نباشيم چرا نبايد بگيم دوست دارم
چرا ؟؟؟
چرا اين قدر زندگي رو سخت مي گيريم راحت بگيرد تا راحت تموم بشه
راحت و زيبا و قشنگ مثل گلهاي مريم و ياس اره مريم بهترين و زيباترين گل دنيا
تو هم تصميم بگير براي دل خودت با اون باشي نه براي نشکست دلش اگه دوسش داري بگو
دوست دارم
و گرنه راحت کتابچه اي که هنوز باز نشده و ورقه اي از زندگي ات نخورده رو ببند
و بگو خداحافظ مهربونم و عضر خواهي يادتون نره
باي تا نوشته بعد
+
نوشته شده در جمعه 17 تیر1384ساعت 15:46 توسط مهران
|
اي بازگشته
تنها نگاه بود و تبسم ميان ما
تنها نگاه بود و تبسم !
اما ...نه
گاهي از تب هيجان ها
بي تاب مي شديم
گاهي که قلبهامان
مي کوفت سهمگين
گاهي که سينه هامان
چون کوره مي گداخت
دست تو بود و دست من - اين دوستان پاک
کز شوق سر به دامن هم مي گذاشتند
وز اين پل بزرگ
پیوند دست ها
دلهاي ما به خلوت هم راه داشتند
يک بار نيز يادت اگر باشد
وقتي تو راهي سفر ي بودي
يک لحظه واي تنها يک لحظه
سر روي شانه هاي هم آورديم
با هم گريستيم ...
تنها نگاه بود و تبسم ميان ما
ما پا ک زيستيم
اي سر کشيده از صدف سالهاي پيش
اي بازگشته از سفر خاطرات دور
آن روزهاي خوب
تو آفتاب بودي بخشنده پاک و گرم
من مرغ صبح بودم
مست و ترانه گو
اما در آن غروب که از هم جدا شديم
شب را شناختيم
در جلگه غريب و غم الود سرنوشت
زير سم سمند گريزان ماه وسال
چون باد تاختيم
در شعله بلند شفق ها
غمگين گداختيم
جز ياد آن نگاه و تبسم
مانند موج ريخت به هم هر چه ساختيم
ما پاک سوختيم
ما پاک باختيم
اي سر کشيده از صدف سال هاي پيش
اي بازگشته اي به خطا رفته
با من بگو حکايت خود تا بگويمت
اکنون من و توايم و همان خنده و نگاه
آن شرم جاودانه
آن دست هاي گرم
آن قلب هاي پاک
و آن رازهاي مهر که بين من و تو بود
ما گر چه در کنار هم اينک نشسته ايم
بار دگر به چهره هم چشم بسته ايم
دوريم هر دو دور
با آتش نهفته به دل هاي بي گناه
تا جا.دان صبور
اي آتش شکفته اگر او دوباره رفت
در سينه کدام محبت بجويمت ؟
اي جان غم گرفته بگو دور از آن نگاه
در چشمه کدام تبسم بشويمت؟
+
نوشته شده در پنجشنبه 16 تیر1384ساعت 18:6 توسط مهران
|
اخرين جرعه اين جام
همه مي پرسند
چيست در زمزمه مبهم اب؟
چيست در همهمه دلکش برگ؟
چيست در بازي ان ابر س÷يد
روي اين ابي آرام بلند
که ترا اينگونه به پرفاي خيال
چيست در خلوت خاموش کبوتر ها؟
چيست در کوشش بي حاصل موج؟
چيست در خنده جام
که تو چندين ساعت
مات و مبهوت به ان مي نگري ؟!
نه به ابر
نه به اب
نه به برگ
نه به اين آبي ارام بلند
نه به اين خاموشي کبوترها
نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام
من به اين جمله نمي انديشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پاک شقايق را در سينه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاينده هستي را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را مي شنوم
مي بينم
من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم
اي سرا پا همه خوبي
تک و تنها به تو مي انديشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو مي انديشم
تو بدان اين را تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
اينک اين من که به ÷اي تو در افتادم باز
ريسماني کن از موي دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
باسخ چلچله ها
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تو بمان
در رگ ساغر هستي تو بجوش
من همين يک نفس از جرعه جانم باقي است
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش
+
نوشته شده در پنجشنبه 16 تیر1384ساعت 17:44 توسط مهران
|