تبليغاتX
شب شعر و...

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش

که او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

بدین سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را.

                                                  " دکتر علی شریعتی"

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1384ساعت 16:32 توسط مهران |

دلم برای باغچه می سوزد

کسی به فکر گلها نیست                کسی به فکر ماهی ها نیست

کسی نمی خواهد           

باور کند که باغچه دارد می میرد

که قلب باغچه در زیر آفتاب {ورم کرده است

که ذهن باغچه دارد آرارام آران ار خاطرات سبز تهی می شود

و حس باغچه انگار

چیزی مجرد است که در انزوای  باغچه پوسیده ست

حیاط خانه ما تنهاست حیاط خانه ما در انتظار بارش یک ابر ناشناس

خمیازه می کشد

و حوض خانه ما خالی ست

ستاره های کوچک بی تجربه

از ارتفاع درختان به خاک می افتد

و از میان پنجرههای پریده رنگ

{خانه ماهی ها

شب ها صدای سرفه می آید

حیاط خانه ما تنهاست

....

...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن1384ساعت 17:42 توسط مهران |