تبليغاتX
شب شعر و...

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من با چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا

خانه کوچک ما سیب نداشت

سیب

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 20:0 توسط مهران |