کاش می شد که تا ساحل دور
در نگاهت همیشه بمانم
می شوم خسته از ناامیدی
راه بی انتها پیش رویم
کاش می شد که راز دلم را
با نگاهم برایت بگویم
راه آغاز من جاده تو
فصل پرواز من در نگاهت
آن همه عاشقی مرد و حالا
مانده ام بی صدا در پناهت
با دلی پر از شوق پریدن
مانده ام پشت درهای بسته
این منم قایقی مانده در راه
قایقی در تلاطم شکسته
می برد آب دریا به سویی
هر زمان بی صدا لنگرش را
می کشاند به هر سو دوباره
پاره دیگر پیکرش را
می گشود بستر نرم خود کاش
موج دریای چشمت دوباره
چون منم قایقی پیر و خسته
لنگر و بادبان پاره پاره
منو از خودم رها کن
تواجاق مرده دل
آتشی تازه به پاکن
تو منو ازنو بنا کن
عشق من منو صدا کن
قصه مو بی انتها کن
روبروت آینه بگذار
ابدیتی بنا کن
عشق من منوصدا کن
قصه نگفته ام من
تو بیا روایتم کن
عشق من مرمتم کن
از عذابم راحتم کن
ای صدای تو نهایت
راهی رهایتم کن
عشق من منو صدا کن
منو ازخودم رها کن
رهسپار قصه ها کن
تو به خاکسترنگاه کن
آتشی تازه بپا کن
ای بهارم انتظارم
من زمین بی بهارم
شوره زار انتظارم
چهره شکسته دارم
روح و جسم خسته دارم
به در ویرانه دل
بغض قفل بسته دارم