باز اين دل سرگشته من
ياد آن قصه شيرين افتاد:
بيستون بود و تمناي دو دوست.
آزمون بود و تماشاي دو عشق.
در زماني که چو کبک ،
خنده ميزد "شيرين"
تيشه ميزد "فرهاد"!
نه توان گفت به جانبازي فرهاد : افسوس...
نه توان کرد ز بيدردي "شيرين" فرياد
کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است!
عشق در جان کسي ريختن است!
کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آويختن است .
رمز شيريني اين قصه کجاست؟
که نه تنها شيرين،
بينهايت زيباست...
آن که آموخت به ما درس محبت ميخواست :
جان چراغان کني از عشق کسي
به اميدش ببري رنج بسي...
تب و تابي بودت هر نفسي...
به وصالي برسي يا نرسي.
لحظهاي، آخر درنگي، بيش از اينها، صبر كن
من به تو دل دادهام، تا جان ندادم، صبر كن
لحظهاي با من بمان اين عشق را انديشه كن
درد جان با رفتنت درمان ندارد، صبر كن
مي به جامم ريختي، مستم ز بوي موي تو
ديدهام با تو ببيند زندگاني، صبر كن
ديگر اينجا رازقيها بوي نفرت ميدهند
گر بخواهي بوي عشق اينجا شنيدن، صبر كن
دل حديث توبهي عشق تو را خواند ولي
دم به دم طالبتر از ماهي شود جان، صبر كن
غم ز هجرت ديده گريان تن بلاجان كردهاست
گر نخواهي غم زدودن لحظهاي كم صبر كن
من نگويم تا ابد ماندن به پيش من وليك
غم فزوني ميكند گويد همينك صبر كن
عشق را درمان نباشد، جز وصال روي تو
تا در آتش سوختن را بر نكردي، صبر كن
اين شكستن را ز من بين و دمي آهستهتر
ميروي روزي وليكن، اينك اينجا صبر كن